تبليغاتX
شیخ شهید
شیخ شهید
...::: وَ قُل جاءَ الحقُ وَ زَهَقَ الباطلُ وَ انّ الباطلَ کان زهوقاً :::...
راستش را به ما نگفتند ...

راستش را به ما نگفتند یا لا اقل همه راست را به ما نگفتند.
گفتند تو بیایی خون به پامی کنی .جوی خون راه می اندازی واز کشته پشته میسازی.
ما را از ظهور تو ترساندند.
درست مثل اینکه حادثه ای به شیرینی تولد را کتمان کنند وتنها از درد زادن بگویند.
ما از همان کودکی تو را دوست داشتیم.با همه فطرتمان به تو عشق می ورزیدیم و با همه وجودمان بی تاب آمدنت بودیم.عشق تو با سرنوشت ما عجین شده بود و امدنت طبیعی ترین و شیرینترین نیازمان بود.
اما کسی به ما نگفت که چه گلستانی میشود جهان وقتی تو بیایی.......
همه پیش از آنکه نگاه مهر گستر و دست های عاطفه تو را توصیف کنند ، شمشیر تو رانشانمان دادند.
آری!
کسی به ما نگفت که ان ساحل امید که در این دریای خون نشسته است چگونه ساحلی است؟
کسی به ما نگفت وقتی تو بیایی پرندگان در آشیانه های خود جشن می گیرند و ماهیان دریا شادمان میشوند و چشمه ساران می جوشند و زمین چند برابر محصول خویش را عرضه می کند.....
به ما نگفتند که وقتی تو بیایی دلهای بندگان را آکنده از عبادت و اطاعت می کنی و عدالت بر همه جا دامن می گستراند وخدا به واسطه تو دروغ را ریشه کن می کند و خوی ستمگری و درندگی را محو می سازد و طوق ذلت را از گردن خلایق بر میدارد.......
امید که بیایی!
(سید مهدی شجاعی)

|+| نوشته شده توسط شیخ شهید در یکشنبه 11 مرداد1388 و ساعت 2:38 |
مرگ دیگر

سلام.
یک شعر زیبا از اشعار آقای ابتهاج رو براتون نوشتم.به نظر من که زیبا بود و ارزش خواندن رو داشت.عکس اولین کسی رو که این شعر توی ذهن من قاب کرد ، عکس قافله سالار قافله ی خونین پر شهداء ، امام حسین (ع) بود.بخونید و لذت ببرید و اظهار نظر کنید.
شاد باشید و آزاد.
یا علی(ع)

نام شعر: مرگ دیگر
شاعر: هوشنگ ابتهاج

مرگ در هر حالتی تلخ است
اما من
دوست تر دارم که چون از ره درآید مرگ
در شبی آرام چون شمعی شوم خاموش

لیک مرگ ِ دیگری هم هست

دردناک اما شگرف و سرکش و مغرور
مرگ ِ مردان ، مرگ ِ در میدان
با تپیدن های طبل و شیون ِ شیپور
با صفیر ِ تیر و برق ِ تشنه ی شمشیر
غرقه در خون پیکری افتاده در زیر ِ سم ِ اسبان
وه چه شیرین است
رنج بردن
پا فشردن
در ره ِ یک آرزو مردانه مردن !
وندر امید ِ بزرگ ِ خویش
با سرود ِ زندگی بر لب
جان سپردن
آه ، اگر باید
زندگانی را به خون ِ خویش رنگ ِ آرزو بخشید
و به خون ِ خویش نقش ِ صورت ِ دلخواه زد بر پرده ی امید
من به جان و دل پذیرا می شوم این مرگ ِ خونین را                                                          

|+| نوشته شده توسط شیخ شهید در چهارشنبه 24 تیر1388 و ساعت 2:55 |
اشک ما را چرا در آوردی؟

سلام.سرگرم سایت کیهان بودم که به شعر جالبی برخوردم.دیدم نوشتنش در وبلاگ خالی از لطف نیست.این شعر خطاب به مقام معظم رهبری می باشد که به مناسبت نمازجمعه تاریخی هفته گذشته سروده شده است.به نظر من که زیباست،شما چی میگید؟

نام شعر:اشک ما را چرا در آوردی؟
شاعر:حجت الاسلام جواد محمدزماني

ديشب اين طبع، بي قرار شما
خواست عرض ارادتي بكند
دست كم از دل شكسته تان
واژه هايم عيادتي بكند
¤ ¤ ¤
چشم بد دور، عمرتان بسيار
كس نبيند ملالتان آقا!
ما نمرديم خون دل بخوري
تخت باشد خيالتان آقا!
¤ ¤ ¤
چيست روباه در برابر شير؟!
چه نيازي به امر يا گفته؟!
تو فقط ابرويي به هم آور
مي شود خواب دشمن آشفته
¤ ¤ ¤
هست خاموشي ات پر از فرياد
در تو آرامشي است طوفاني
«الذي انزل السكينه» تو را
كرده سرشار از فراواني
¤ ¤ ¤
واژه ها از لبت تراويدند
پرصلابت، پرعاطفه، پرشور
آفريدند در دل مردم
عزت، آمادگي، حماسه، حضور
¤ ¤ ¤
اين حماسه همه ز يمن تو بود
گرچه از آن مردمش خواندي
رهبرا! تا ابد ولي محبوب
در دل عاشقان خود ماندي
¤ ¤ ¤
سهم دلدادگان تو سلوي
قسمت دشمنان تو سجيل
رهبري نيست در جهان جز تو
كه ز امت چنين كند تجليل
¤ ¤ ¤
نسل سوم چو نسل اول هست
با شعف با شعور با باور
جاري است انقلاب چون كوثر
هان! «فصل لربك وانحر»
¤ ¤ ¤
گرچه در باغ سينه ات داري
لطف ها، مهرها، محبت ها
گفتي اما نمي روي چو حسين
تا ابد زير بار بدعت ها!
¤ ¤ ¤
ناگهان در نماز جمعه شهر
عطر محراب جمكران گل كرد
بغض تو تا شكست بر لب ها
ذكر يا صاحب الزمان(عج) گل كرد
¤ ¤ ¤
جان ايران! چه شد كه جانت را
جان ناقابلي گمان كردي؟!
آبروي همه مسلمانان
اشك ما را چرا درآوردي؟!
¤ ¤ ¤
جسم تو كامل است، ناقص نيست
مي دهد عطر يك بغل گل ياس
دستت اما حكايتي دارد...
ر ح م اللّه عم ّي العباس!

مطالب مرتبط: خطبه های تاریخی نمازجمعه تهران - مقام معظم رهبری

|+| نوشته شده توسط شیخ شهید در جمعه 5 تیر1388 و ساعت 0:37 |
مرثیه زهرا (سلام الله علیها)

تا که نامت بر زبان آمد ، زبان آتش گرفت

سوختم چندان که مغز استخوان آتش گرفت


حیدر آمدخاک همچون باد ، گرم گریه شد

خواست تا غسلت دهد ، آب روان آتش گرفت


هان چه می پرسی؟چه پیش آمد؟زمین را آب برد

بادبان کشتی پیغمبران آتش گرفت


یک طرف ماه مرا ابر سیاه فتنه کشت

یک طرف از درد غربت ، کهکشان آتش گرفت


رفت سمت آسمان ، روحت ، زمین از شرم سوخت

در زمین جسم تو گم شد ، آسمان آتش گرفت

 شعر از : علیرضا قزوه

شهادت حضرت فاطمه زهرا (س) بر امام زمان (عج) تسلیت باد.

|+| نوشته شده توسط شیخ شهید در جمعه 18 اردیبهشت1388 و ساعت 18:38 |
شعر آغاز + تذکر یک مطلب
سلام...
بنا بر درخواست برخی از دوستان برای تبادل لینک،عزیزان می توانند از >>اینجا<< اطلاعات رو دریافت کنند.
فرخنده یاشید...

>>آغاز<<
عشق آغاز شد و پنجره ها باز شدند
اختران از نفس سرد شب آغاز شدند

کلماتی که در اعماق زمین پنهان بود
زیر باران بهاری همه ابراز شدند

عشق آهنگ پدید آمدنی دیگر داشت
صبحدم حنجره ها غرق در آواز شدند

آسمان چتر محبت به سر خاک کشید
یک افق چلچله آمادۀ پرواز شدند

عدۀای سنگ شدند و به زمین پیوستند
عدۀای با نفس آینه دمساز شدند

عاشقانی که پر از شوق شکفتن بودند
محو آفاق نمایان شدۀ راز شدند

شاعر: قربان ولیئی

|+| نوشته شده توسط شیخ شهید در جمعه 4 بهمن1387 و ساعت 20:52 |
شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست! (ویژه ماه محرم)

لَقَدْ عَظُمَتِ الرَّزِيَّةُ وَجَلَّتْ وَعَظُمَتِ الْمُصيبَةُ بِكَ عَلَيْنا وَعَلى
جَميعِ اَهْلِالاِْسْلامِ وَجَلَّتْ وَعَظُمَتْ مُصيبَتُكَ فِى السَّمواتِ عَلى
جَميعِ اَهْلِ السَّمواتِ
براستى بزرگ شد سوگوارى تو ، و گران و عظيم گشت مصيبت تو بر ما ، و بر
همه اهل اسلام ، و گران و عظيم گشت مصيبت تو در آسمانها بر
همه اهل آسمانها.
(گوشه ای از زیارت عاشورا)

امام حسین

با اشک هاش دفتر خود را نمور کرد
در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد
ذهنش ز روضه ها ی مجسم عبور کرد
شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد
احساس کرد از همه عالم جدا شده است
در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده است

*
در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت
وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت
وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت
مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت
باز این چه شورش است که در جان واژه ها ست
شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست

*
بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت
دستی زغیب قافیه را کربلا گذاشت
یک بیت بعد ، واژه ی لب تشنه را گذاشت
تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت
حس کرد پا به پاش جهان گریه می کند
دارد غروب فرشچیان گریه می کند

*
با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید
بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید
او را چنان فنای خدا بی ریا کشید
حتی براش جای کفن بوریا کشید
در خون کشید قافیه ها را ، حروف را
از بس که گریه کرد تمام لهوف را

*
اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت
بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت
این بند را جدای همه روی نیزه ساخت
"خورشید سر بریده غروبی نمی شناخت
بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود"
اوکهکشان روشن هفده ستاره بود

  *
خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن . . .
پیشانی اش پر از عرق سرد و بعد از آن . . .
خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن . . .
شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن . . .
در خلسه ای عمیق خودش بود و هیچ کس
شاعر کنار دفترش افتاد از نفس...

شاعر: سید حمیدرضا برقعی

|+| نوشته شده توسط شیخ شهید در شنبه 14 دی1387 و ساعت 17:5 |
مقایسه - تقدیم به اول مظلوم عالم،امیرالمومنین علی(ع)
مولای من!

خلیفه نیستی
سلطان هم
فقط امام اول مظلومانی
و جای پنج سال
می‌شد که پنجاه سال حاکم باشی
می‌شد که شامات را
چون دندانی کند و پراکند
که سهم بچه‌های ابوسفیان باشد
و در امارت کوفه
کاری هم به «ابن‌ملجم» و «قطام» داد.

می‌شد هر سال
به هند و پارس
به چین و ماچین دعوت شد
سلطان روم
به افتخار حضورت برپا کند
چیزی شبیه همین ضیافت‌های شام
در تالارهای آینه و مرمر
و پشت درهای بسته
می‌شد حسین و حسن را با خود همراه کرد
یکی مشاور اعظم
یکی وزیر خزانه‌داری کل
می‌شد کاری کرد
که جعده هم مشاورت امور بانوان را عهده‌دار باشد
یا کاره‌ای که زهر نریزد

یا نه
حکومت ایران هم می‌شد که سهم حسن باشد
حکومت عراق، سهم حسین
حتی عقیل را می‌شد سه چهار سالی
با حقوق ارزی آن روز
به اندلس فرستاد
می‌شد محمد حنفیه
سفیر سازمان ملل باشد
مانند این پسرخاله‌ها
که تا هنوز و تا همیشه سفیرند!

می‌شد کنار رود فرات
کاخی سبز ساخت
برای تابستان‌ها
سری به بغداد زد
بر بالای کوه ابوقبیس
کاخی سپید داشت
چیزی شبیه کاخ سعدآباد
شبیه کاخ ملک فهد
کاخی بلندتر از خانه‌ خدا

می‌شد که بعد خود
به فکر پادشاهی فرزندان بود
مثل همین ملک حسین و ملک حسن
مثل همین حیدر علی‌اف
و اف بر این دنیا...

می‌شد که امام علی بود و
با تمام جهان ارتباط داشت
مثل همین امام علی رحمانف
می‌شد با خانم رایس دست داد
می‌شد انبان خویش را پر کرد
از شیر مرغ و جان آدمیزاد
از وعده و وعید

و افطاری داد از بیت‌المال
و جامه‌های اطلس و ابریشم پوشید
با میمون و سگ بازی کرد
رقاصه‌های روم را دعوت کرد
با چشم‌بندی و آتش‌بازی
شب را به صبح رساند
در برج‌های دوبی سهمی داشت
در بازار بورس دستی...
نشست بالای تختی و
کلاهی از مروارید و زر بر سر گذاشت
یا دست کم
هر روز یک اسب پیش‌کش قبول کرد
یک شمشیر مرصع
که نام تو بر آن حک شده باشد
ـ این تحفه‌ها از هند است
ـ آن جامه‌ها از روم
ـ این فرش‌های ابریشمین از ایران ...

جشنی بگیر
بگو که شاعران قصیده بخوانند
شب را زود بخواب
که کاترینا و سونامی در راه است

برای کندن چاه
به بردگان سیاه فرمان بده
به شرکت‌های چند ملیتی
برای بردن نان فرصت نیست
این را به سازمان غله و نان بسپار!

این وقت شب
نشسته‌ای و به من لبخند می‌زنی
می‌دانم
این‌گونه شعرها خوب نیستند
اما مولای من!
آن کفش‌های وصله‌دار هم
مناسب پای حضرت حاکم نیست!
 (علیرضا قزوه)

|+| نوشته شده توسط شیخ شهید در شنبه 30 شهریور1387 و ساعت 15:54 |
شیخ شهید